X

✿ یادداشت های مینا گونه ✿

لطفا با لبخند وارد بشین...!!!

خانه دوست کجاست؟

درفلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شبها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری وگفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی ست که از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت ابی ست

میروی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه برمی دارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه دوست کجاست...

آدرس اينستاگرام: minaabedi1993

نوشته شده در پنجشنبه 7 / 8 / 1394ساعت 23:51 توسط مینا

سلام دوست جونای خوبه وبلاگیم ایشالا که حال همتون خوب باشه روزای پاییزتون پر از رنگای گرمو شاد باشه...

فک کنم از آخرین پستم یک ماهی گذشته، بعد دوتا کاراموزی مشهد تقریبا پشت سرهم الان قوچانم و دارم تجدیدقوا میکنم واسه هفته بعد که کارآموزی بخش اطفالم شروع میشه. مشهد بخش جراحی و انکولوژی (سرطان) بودم که جراحی میشه گفت کاراموزی خوبو پرکار و مفیدی بود ولی زیاد از بخش سرطانم راضی نبودم چون چیز خاصی تو این بخش یاد نگرفتم غیر نکات ایمنی در ارتباط با داروهای شیمی درمانی که کارکردن با این داروها واسه پرسنل خیلی پرخطره... بخش سرطان واقا بخش ناراحت کننده ایه و تن آدمو میلرزونه. آرزو میکنم هیچ آدمی به این درد دچار نشه و همه مبتلایان این بیماری شفا پیداکننفرشته

چقد عمر آدم مث برقوباد میگذره! غمناک درست سه سال پیش همین موقع ها یه جوجه دانشجو بودم که تازه وارد یه محیط تازه شده بودمو همراه با تموم حسای قشنگ یه دلهره و اضطراب خاصیم واسه ورود به محیط جدید داشتم. البته این موقع ها که دیگه کلیم دوست پیداکرده بودم منظورم اوایل مهر بود... خلاصه که وقتی بچه های ترم بالاییو میدیدم میگفتم وای خدا کی بشه منم درسم تموم شه کی بشه برم عرصه...متنظر  ولی الان دلم هوای پشت میز نشستن کرده، دلم هوای قهقه های سرخوش توی سلف کرده، دلم میخواد مث اون موقع ها تایمای اضافی بین کلاسارو با بچه ها بریم نمازخونه و اینقد شیطونی کنیم که همه چپ چپ نگامون کنن! خندونک دوس دارم دقدقم این باشه وای فردا کلاس دارم باید رنگ لاکمو با رنگ بارونیم ست کنم! خجالت آخ آخ دلم لک زده واسه کلاسای شادو پرانرژی استاد طباطبایی، واسه اخمای شیرین استاد کورانیان وقتی آروم گوشیامونو چک میکردیم، واسه تیکه های باحال استاد زارعی...  وای خداجون انگار همین یه ماه پیش بود ترم اول اصول اولیه رو تو اتاق پراتیک دانشگاه یاد میگرفتیمو چقد دعا دعا میکردیم زودتر بشه ترم بعدو واسه اولین بار بریم بیمارستان. چقد شیرین بود ترم دوم اولین کاراموزیمون با مربی مهربونمون استاد رحیم نیا... حتی الان دلم واسه روزا و شبای پر استرس امتحانم تنگ شده، مخصوصا امتحانای دی ماه که تو برفو یخبندون با کلاهو شال میرفتیم سر جلسه... الان که فکر میکنم دلم واسه بی خوابیای شب امتحانم تنگ شده!!! خطا البته این دلتنگیا اصلا به این معنی نی که حسرت گذشته رو میخورم ولی خیلی دلتنگ اون روزام. شاید من جز معدود کسایی باشم که دوران دانشجویی خیلی راحتو قشنگی داشتم چون هم تو شهر خودم درس خوندم هم دوستای خیلی خوبی داشتم. تک تک لحظات دانشگاه واسم شیرینه. اصلا خاطره بدی یادم نمیاد. ن اینکه خاطره بد وجود نداشته باشه من دوس ندارم به یاد بیارمش... شاید چندسال بعد که این خاطراتو مرور کنم اصلا یادم نباشه اولین کاراموزیم با کدوم استاد بوده و وقتی این نوشته رو بخونم رو لبم یه لبخنده گنده بشینه و کلی کیف کنم!خندونک

دینگ دینگ دینگ... میناخانوم داره تاریخ انقضای بیستویک سالگی تموم میشه! فقط چندروز زمان باقی مونده از این سن پرفرازونشیبت خوب ازش استفاده کن...زیبا

به مناسبت این روزای پاییز دیدن چندتا عکس پاییزی که عکسای خودمه خالی از لطف نی...

حیاط پاییزی ما...

اینم سرگرمی این روزای من که واسه دل خودم یکم نقاشی میکنمآرام

این نقاشیو به یاد دوست مهربونم الهه کشیدممحبت

اینم یه نقاشی بامزه با میوه های پاییزی خوشمزهخوشمزه

نوشته شده در دوشنبه 9 / 9 / 1394ساعت 2:36 توسط مینا |

سلام و درود به همه ي ياران باوفاي وبلاگيم...

دليل اصلي نوشتن امروزم، روزجهاني كوروش بزرگه. بزرگمرد ايران كه با افكار جالبش تو دوهزاروپونصد سال پيش يه تمدن باشكوه و قشنگ بنا كرد كه وقتي بعد اين همه سال حرفاشو عقايدشو ميشنويم غرق لذت و غرور ميشيم و به ايراني بودنمون افتخار ميكنيم.

در اون زمان كه در اكثر جوامع برده داري باب بوده؛ كوروش بزرگ اين كار اشتباهو منسوخ كرد و به انسان ها ارزش واقعي انسان بودنو بخشيد. ايشون يگانه پرستي رو رواج دادن ولي اين به اين معني نبود كه دين و عقايدشو به مردم ديكته كنن. ايشون گفتن فرمان دادم هركس در پرستش خداي خود آزاد باشد... مسلما يه جامعه پر ازصلح و آرامش آرزوي هركسيه...

اين نوشته هاي من هيچ ربطي به عقايدم نداره ها. من خدايي نكرده نميگم اسلام بده، من خودم عاشق امام حسينو حضرت عباسم ولي متاسفانه... بگذريم! ولي حيف كه همچين مرد بزرگي تو تاريخ تمدنمون داريم ولي نه اسمي ازش برده ميشه نه تو تقويممون روز جهانيش ثبت شده!

                               

پي نوشت:

1.با اومدن دنياي مجازي رو گوشيامون خيلي از ني ني وبلاگ فاصله گرفتيم! متاسفانه خودمم به همين درد مبتلا شدم و گوشي لحظه اي از دستم نميفته. كاش ني ني وبلاگ خودش يه اپليكيشن واسه گوشياي اندرويد ميساخت كه راحت بتونيم با گوشي آپ كنيم و احتياجي به پشت سيستم نشستن نداشته باشيم! مسئولين لطفا رسيدگي كنندرسخوان

2.اين روزا حسابي سرگرم اينستاگرامم. انواع شبكه ها از وايبر و لاين و واتس اپ و تلگرامو امتحان كردم ولي هيچ كدوم اندازه ي اينستا سرگرم كننده نبوده. بيشتر تو پيج بازيگرا دورميزنم با دست نوشته ها زندگي شخصيشون بيشتر آشنا ميشم و واسم لذت بخشه. قبلا اينجا پر از دوستا و رفيقاي با معرفت بود ولي فك كنم با اومدن همين شبكه ها چندوقتيه حضورشون كمرنگ شده. واسه همين آدرس اينستامو اينجا ميذارم تا اگه دوس داشتين بيرون از ني ني وبلاگ باهم در ارتباط باشيم.

minaabedi1993

حتي اگه دوس دارين شماره هاتونو خصوصي بذارين تا تو تلگرام باهم در ارتباط باشيم. چي ميشه! بلاخره از بي خبري كه بهتره... الانم با چند تا از دوستاي وبلاگيم در ارتباطممحبت

3.اين روزا خيلي حالم خوبه خداروشكر... ذهنم آزاده آزاده... مرسي از دلداري هاتون و پياماي محبت آميزتون كه تو حال خوبم بسيار تاثيرگذار بود

4.فردا به مدت يه هفته عازم مشهدم =» كاراموزي جراحي بخش جراحي5 بيمارستان قائم.          جاي همگي خالي نائب الزياره همتون هستم؛ سلام همه رو به امام مهربونيا ميرسونم. با اينكه كمتر از يه ماه از آخرين زيارتم ميگذره ولي دلم واسه گنبد طلاييش لك ميزنه.

راستي خواهري ارشد قبول شده اونم شهر مشهد واسه همين باباي مهربونم كه ديد منم كاراموزي مشهد زياد دارم واسمون خونه گرفته تا راحت باشيم و من از شر خوابگاه خلاص شدم. هورررررررراااااااااااا!خندونک

نوشته شده در پنجشنبه 7 / 8 / 1394ساعت 23:48 توسط مینا |

اين روزها چشم هامو دلم مثل آسمون شهرم بارونيه...

واي خدايا باورم نميشه 21 سالگيم داره تموم ميشه، با اومدن بوي پاييز داره يادم مياد كه فقط دو سه ماه تا پايان اين سن عجيب غريبم باقي مونده!

و چه سن پر فرازو نشيبي بود... پر از حس هاي ضدو نقيض، پر از دوراهي هاي وحشتناك زندگيم... پر از تصميم هاي مهم كه واقا نميدونم اين تصميما درست بوده يا غلط...

اين روزها بيشتر از هر زماني ذكرو ياد خدا ورد زبونمه، مطمئنم خداي مهربونيا هوامو داره و بهترين راهو جلو پام ميذاره و نميذاره نامهربوني كنم... خدايا خودت كمكم كن بدون شكستن دل كسي بهترين تصميمو بگيرم، نذار با يه تصميم اشتباه كل آيندم نابودشه. اين روزها عجيب بين منطق و احساس گير افتادم... خدايا خودت كمكم كن.

با نزديك شدن مهر دوباره اين استرس هاي لعنتي شروع شده، اصلا انگار به اين آبوهوا آلرژي دارم؛ خوابم به هم ريخته، تپش قلب دست از سرم برنميداره و اين چارپنج كيلو كاهش وزن در عرض يك ماه كلافم كرده. استرس امسال خيلي شديدتر شده و دليلش اين افكار مزاحمه...

دوس دارم چشمامو ببندم بعد يه دست ايمن و مهربون به بزرگي دست خدا، دستامو بگيره و راهنماييم كنه و تا وقتي به مقصد نرسيديم چشمامو بازنكنم. از اين روزا خيلي ميترسم خداجون...

توي مرداد يه سفر ده روزه به تهران داشتم كه كلي خاطرات بچگي رو واسم زنده كرد؛ البته تهران با اون تهران سيزده چهارده سال پيش زمين تا اسمون تفاوت داشت. از كوچه ي خاطرات كودكي كه پر از خونه هاي ويلايي با يه حياط قشنگ كه وسطش باغچه بود و توي اكثر خونه ها درخت خرمالو به چشم ميخورد؛ فقط برج هاي سر به فلك كشيده به جا مونده بود. البته خوبو جالب بود كه تنها خونه ي اون كوچه كه دست نخورده بود و به همون شكل باقي مونده بود، خونه ي بچگي هاي من بود... انگار همين ديروز بود با بچه هاي همسايه تو كوچه ها دوچرخه سواري و خاله بازي ميكرديم... يادش بخير...

يه تابستون ديگه هم گذشت، تابستوني كه كاملا به دور از بيمارستان گذشت و چقد خسته كننده بود. هيچي بدتر از يكنواختي و سكون نيست و هيچي بيشتر از بيكاري عصبيم نميكنه، خداروشكر هرجور بود گذشت و تموم شد.

از فردا من، از فردا مينا، از فردا پرستار كوچولو؛ رسما دانشجوي عرصه ي پرستاري ميشه. چقد منتظر اين روز بودم، چقد واسه ديدن اين روز تلاش كردمو سختي كشيدم. از فردا كارورزي بخش دياليز دارم...  پر از انرژي و پر از حس خوب روپوش دوست داشتنيه سفيدم و شلوار و مقنعه سرمه ايمو شستم و اتوكردم و واسه فردا كنار گذاشتم و آماده ي يه كارورزي خوبو مفيد شدم. 6شيفت بايد تو بخش باشمو و چقد خوشحالم كه بايد شيفت عصر برم. اخه سه ماه تا ساعت نه ده خوابيدن يكم تنبلم كرده و اين شيفت عصر بودن كمكم ميكنه تا بدنم يخورده با شرايط آداپته شه...

اميدوارم شروع اين كارورزيا يكم روحيمو تغييربده و از اين شرايط وحشتناك دوركنه...

يادداشت شده در ساعت 11:30 شب. بيستوهفتم شهريور 94

نوشته شده در دوشنبه 13 / 7 / 1394ساعت 22:37 توسط مینا |

شـاد زی بـا سـیاه چـشـمان شاد       که جهان نیست جز فسانه و باد

 

ز  آمـــده  شـــادمـان  بــبایـــد بود         وز گــذشــتـه نــکــرد بایــــد یــاد

 

مــن و آن جـعــد مــوی غالیـه بوی        مـن و  آن مــاه روی حــور نــــژاد

 

یک بخت آنکسی که بداد و بخورد       شــوربـخــت آنکه او نخورد و نداد

 

بــاد و ابرست ایــن جهان افسوس      بــــاده پیـــش آر هـــرچـه بـاداباد

 
چندروز پيش داشتم يكي از اشعار رودكي شاعر بزرگ سده سوم قمري رو مي خوندم، نمونه اي از شعر غنايي كه خيلي خوش آهنگ و زيبا سروده شده. چيزي كه تو اين شعر توجه منو به خودش جلب كرد تعريف جناب رودكي از زيبايي يك خانومه! مني كه هميشه عاشق موي لختم و هميشه از موهاي بقول خودم فرفري ولي بقول آقاي رودكي مجعد شاكيم؛ حالا فهميدم كه يكي از نشانه هاي زيبايي به ديد يك شاعر در هزار و خورده اي سال پيش موي مجعد بوده و چقد يه حس قشنگ ته دلمو قلقلك داد... البته ديگه نميدونم هنوزهم بعد از اين همه سال موي فر طرفدار داره يا نه! قبلا بعد از حموم به موهام چندنوع سرم و ماسك موي آنتي فريز ميزدم بعدم محكم با گيره يا كش  موهامو از پشت مي بستم كه بعد از خشك شدن بقول خودم صاف شه! البته يه زماني هم اينكارو به انواع اتومو و سشوار ميسپردم كه مطمئنا الان ميدونم اين وسايل چقد واسه موهام ضرر داره و غير مواقعي كه عروسي و جشن دعوتم از اين وسايل استفاده نميكنم؛ ولي جديدا وقتي موهام خيسه ازادانه بهشون جازه ميدم نفس بكشن يعني رو شونه هام ميريزمشون و ميذارم به شكل طبيعيشون فر بخوره و حلقه حلقه بشه و بعد جلو آينه واميستم و واسه خودم قر ميدم و از فكر جعد موي غاليه بوي غرق لذت ميشم و واسه هزارمين بار به اين نتيجه ميرسم هرچيزي طبيعيش قشنگ تر و جذاب تره... ميگم خدارو چه ديدي شايد يكي هم اسير اين حلقه هاي مشكي بشهخندونک
 
ماه رمضون از نيمه گذشته و اين روزا خيلي كسالت بار درگذره! هميشه ماه رمضون رو خيلي دوست داشتم و كلي نوستالژي داره واسم؛ البته يكم متفاوت چونكه ما دهه هفتاديا روزه گرفتنمون رو با پاييز شروع كرديم و اون موقع الحق كه خيلي راحت بود... خنكيه هوا رو كه بذاريم كنار، اون زمان نصف بيشتر روزه داري ما بچه هاي تازه مكلف شده تو مدرسه ميگذشت و زماني كه شيفت مدرسمون بعد از ظهر بود ، يك ساعت زودتر تعطيلمون ميكردن تا قبل اذون خونه هامون باشيم و چقد ذوق زده ميشديم از اين يك ساعت تخفيف! ماه رمضوناي اون زمان ما با بوي نارنگي و پرتقال و انار همراه بود؛ هنوزم كه هنوزه از ماه رمضون انتظار بوي نارنگي نوبرانه دارم! الان چندين ساله ماه رمضونام همراه شده با هندونه و خربزه و شربت خاكشيرو گلاب. تا اينجاش كه خيلي خوبو عالي و خوشمزس ولي نميشه منكر اين شد كه روزه داري تو اين گرماي سخت خيلي مشكله. دورو اطراف ما كه روه نگير خيلي شده البته من نميخوام بگم درست يا غلط يا خدايي نكرده پيش داوري كنم، من خودمو ميبينم كه با سختي فراوون و معده درد مبارزه ميكنم و سرسختانه روزه ميگيرم.
نميتونم بگم ماه رمضون پاييزي رو بيشتر دوس دارم يا تابستوني چون با هركدوم يكسري خاطرات شيرين دارم. با پاييزي خاطرات كودكيو دارم و با تابستوني خاطرات جواني... و الان چندسال كه توي ماه رمضون بيمارستانم و مشغول گذروندن كاراموزيام كه خداروشكر امسال كاراموزي ندارم چون واقا سخته واسم، ولي تو اين حالوهوا كمك به دردمندا يه لذت ديگه داره كه نميتونم كتمانش كنم.
 
از ماه رمضون كه بگذريم و يكم برگرديم قبل به امتحاناتم ميرسيم كه در واقع آخرين امتحانات دانشگاهيم بود. ترم 6 هم با موفقيت به پايان رسيد و دو ترم آخرم عرصه است يعني هر ترمش فقط 12 - 13 واحد كاراموزي دارم و چقد خوشحالم از اين بابت چونكه حوصله درس خوندنم ديگه ته كشيده ولي در عوض عاشق كاركردن عمليم... كلي دلتنگ بيمارستانم...
شايد كسي كه اين قسمت اخر نوشته هامو بخونه با خودش بگه مگه ميشه كسي عاشق محيط بيارستان با اون همه بوي مواد ضدعفوني كننده بشه؟؟!!! چندوقت پيش يك رمان مي خوندم كه يكي از شخصيت هاي داستان تو بيمارستان بستري بود و همش ميگفت من از بيمارستان متنفرم و منو زود مرخص كنين و همراهش واسه دلداريش ميگفت بايد تحمل كني و تو حق داري چون هيچكس از بيمارستان خوشش نمياد! هونجا فوري با خودم گفتم پ چرا من دوسش دارم؟! مسلما جوابي غير اينكه چون من عاشقانه شغلمو دوس دارم پيدانكردم. اگه تو هر شغلي كه هستيم ديدمون اينجوري باشه نتيجش ميشه يه عالمه نيروي انساني زحمتكش كه كارشون به درست ترين نحو انجام ميشه و كشوري كه در همه زمينه ها موفقه.
 
در آخر هم چندتا عكس از گلهاي قشنگ مامانم واستون ميذارم... روزاتون قشنگ و مثل اين گل ها با طراوت...
 
 

 

 

 

 

 

 
نوشته شده در سه شنبه 30 / 4 / 1394ساعت 23:08 توسط مینا |

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم. می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

 دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

 آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

 چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .

 حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکیشه...

پ.ن : نميدونم نويسنده اين نوشته زيبا چه كسيه ولي خيلي ازش خوشم اومد و دوس داشتم حسمو از اين نوشته با دوستاي گلم درميون بذارم... چقد خوبه كه بي بهونه عشق بورزيم و از ثانيه به ثانيه زندگيمون لذت ببريم تا هروقت كه به عقب برميگرديم و گذشته رو نگاه مي كنيم لبخند رو لبمون بياد و افسوس هيچ چيزو نخوريم...

نوشته شده در چهارشنبه 27 / 3 / 1394ساعت 20:55 توسط مینا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد